...
مدتی است که حس می کنم در زندگی شهری حل شدم.
من که در ذهنم٬ از ده و ییلاق مان٬ تصویر زیادی نمانده.
بجز صدای سم اسب ها و الاغهایی که تک و توک از بین صدای پرت و پرت تیلرهای در رفت و آمد برای حمل بار و مسافر٬ به گوش می رسید٬ چیز زیادی در خاطرم نمانده.
جز صدای کرکره های دکان "کچه* فروشی" حسن که از کم روغنی٬ هرصبح مرا با جیغ خود از خواب بیدار می کرد.
بجز آن روز بارانی و عروسی و افتادن در "کیله*"ی پر از گل و لای.
بجز خاطره ی دریافت عیدی ویژه از پدربزرگ٬ به خاطر اینکه بزرگترین پسرِ بزرگترین پسرش بودم.
بجز کتک زدن پسری که مرا به خاطر اینکه اسمم "کاوه" بود دست می انداخت. که می گفت:چرا اسم تو حمزه یا میثم نیست.
ولی الآن حس می کنم٬ آن خاطره ها رنگ باخته.
کاش پدر هم مثل پدربزرگ٬ عموها و دایی ساکن ده می شد.
کاش "حسن"٬ کچه فروشی اش را نمی بست.
کاش هیچ وقت "گلیا*" معنی "گلوگاه" نمی داد.
کاش کسی "سجرو*" را به "سجادرود" نسبت نمی داد.
کاش استانداری٬ ده ما را شهر نمی نامید.
کاش هنوز هم می شد سبیل گرو گذاشت و ضمانت کسی را کرد.
کاش حافظه ی تاریخی ما٬ قدرت بیشتری داشت.
کاش سیاست٬ سیاهی خود را٬ در زندگی ها نمی آورد.
کاش ریش مردم٬ ریشه داشت.
کاش همه با هم مهربان بودند.
کاش ...
کاش .....
کاش .......
توضیحات:
کچه: قاشق چوبی
کیله: گودال و یا نهر آب
گلیا: اسم روستای ما که چون بین کوه و دشت واقع است٬ آنرا به این نام به معنی گلوگاه نامیدند.
سجرو: اسم رودخانه ی روستای ما که به علت گل آلود بودن در وقت طغیان به آن "سرج رود" [سرج = قره قروت] می گفتند. متشرعان دیار ما٬ نام این رودخانه را سجادرود گذاشتند.
البته سجرو نام کتاب و منظومه شعری از پدر عزیزم هم هست که به نوعی گپ و دردو دلی است با این رود.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 22:14 توسط کاوه
|