ئهگهرچی شهو درهنگه ساقی بۆم تێکه کهمێکی تر
که وا ئهمشهو سهری ههڵدا له ناخم دا خهمێکی تر
له باده ئهم ژهمه تێرکه منی تینووی جگهر سووتاو
به چی دیاره که دهی بینم، شهوێکی تر، ژهمێکی تر
ئهوهنده دهردهدار و بێ پهرستارم که پێم وایه :
لهسهر کهیکی تهمهن ههڵناکرێ تازه شهمێکی تر
گهلێکم ڕۆژگاری تاڵ و شیرین ڕابوارد ،
ئاخۆمهرگ مهودا دهدا دیسان ببینم سهردهمێکی تر !
گه یشتمه سه ر تروبکی ئاره زوو روژی ٬ که چی روانیم :
له پێشمدایه زهرد و ماه و سهخت و ئهستهمێکی تر
هه تا کوو دوا پشوو ریبواری ریگای عیشق و ئازادیم
ئهگهر بێجگه له ناکامی نیبینم بهرههمێکی تر
شه ویکی چاوه نوارت بووم ٬ نه هاتی گیانه که م ٬ویستت
منی دڵ ناسکی شاعیر بگێڕم شیوهنێکی تر
که فرمێسکم له سهر ڕوخساری کیژی دڵشکاو بینی ،
گوتم : یاخوا له سهر سوورگوڵ نهبینم شهونمێکی تر.
شاعر"ماموستا هيمن"
اگر چه تا سحر پاسی بیشتر نمانده اما ساقی باز هم جامی دیگر ده.
چون امشب هم غمی دیگر از غمهایم سر باز کرده ست.
امشب با شراب مست کن من تشنه جگر سوخته را
شاید که دگر شبی از عمرم باقی نمانده باشد.
آنقدر غم و حزن در دل دارم و هیچ کس را یار و یاور نمی بینم
که فکر می کنم از عمرم دیگری چیزی باقی نمانده باشد.
سالها تلخی و شیرینی زندگی را چشیده ام
نمی دانم که آیا مرگ آنقدر صبر خواهد کرد تا دوباره روزی دگر از زندگی را ببینم
یک روز به قله یکی از آرزوهایم رسیدم ولی چون به افق نگریستم
دیدم که هنوز سختی های و دردهای دیگری هست که تاکنون تجربه اش نکرده ام
تا روزی که زنده هستم برای عشق و آزادی زندگی خواهم کرد.
اگر چه جز ناکامی و شکست حاصلی نداشته باشم.
شبی ای عزیز به انتظارت نشسته بودم ولی نیامدی
آیا خواستی که دوباره من شاعر را غم آلوده کنی؟
روزی اشک را بر رخسار دختری دلشکسته دیدم.
در دل گفتم ای کاش که دگر روی گل سرخ هرگز شبنم نبینم.
زحمت ترجمه ی این اثر زیبا را جناب "ضرب تار" کشیدند.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 12:49 توسط نگارین
|